صبحها در سرویس مدرسه تندتند درسهایی که قرار بود بپرسند را میخواندم. بعدها در سرویس اداره، برای آیتلس درس میخواندم و این اواخر در میان هیاهوی فروشندگان مترو، رمان و کتابهای عمومی میخواندم. رمان «پیرمرد صد سالهای که از پنجره فرار کرد» که داستان مردی پرماجرا و بسیار ریسکپذیر بود برای من که در آستانه میانسالی جرأت و جسارتم برای تغییر کم شده بود، تزریق شور و شوق دوباره بود.
خلاصه که مسیرهای طولانی برای من موهبتی برای خواندن بودهاند. در راه، تمرکز دارم و هیچ کاری نیست که مجبور شوم بخاطرش خواندن را کنار بگذارم. مدتی بود همه چیز آنلاین شده بود و خواندنم کاهش پیدا کرده بود و عذاب وجدان داشتم. چندی است که دوباره مسیر رفت و آمد مرا با خواندن آشتی داده است. این روزها کتاب پروژه شادی را میخوانم و لذت میبرم. کتاب خواندن همیشه حالم را خوب کرده و ایدههای ارزشمند به ذهنم آورده. گاه در کلاس درس از کتابهایی که میخوانم حرف میزنم- بخصوص در کلاسی که با عزیزان افغان دارم- چون بیشترشان افسرده هستند و حق هم دارند. تبخال زده و دلیلش را که میپرسم میگوید خون به جگر شدم از شنیدن خبر حمله به بچه مدرسهایها در افغانستان- این بار که سر کلاس رفتم دیدم آن دخترک غمگین زیبارو، شادتر و پرانرژیتر از همیشه است. گفت ورزش و مدیتیشن میکند و ازم خواست که کتابی بهش معرفی کنم که حالش را خوب کند. بردمش سر قفسه کتابها و کتاب نمیگذارم کسی اعصابم را بهم بریزد را دادم دستش. معلمی همینش خوبست. بتوانی کمک کنی در کنار یادگیری، حالشان هم خوب شود.
پینوشت: البته در مترو فقط ساعات خلوت میتوانستم بخوانم. غروبهای شلوغ در مسیر برگشت، کابوس من هجوم مردم به متروی تندروی کرج بود. حملهای برای تصرف یک صندلی حتی اگر به قیمت له شدن دیگران باشد. باورم نمیشد که انسان باشند. از کار، خسته جسمی بودم اما روحم با این رفتار وحشیانه آزرده میشد. به ایستگاه گلشهر که میرسیدم پر از خشم و حسهای ناخوب بودم. اما...دیدن آن پیرمرد که در بازار تهران در دیزیسرا کار میکرد و برای سگهای ولگرد استخوان میآورد بسیار حالخوبکن بود. انگار سگها میدانستند کی میرسد. میآمدند و دورش را میگرفتند و از سروکولش بالا میرفتند!