از روضههای خاله جان تا کافیچتِ کتابخانه عمومی در ملبورن
خاله جان روضه داشت.گفته بود بروم کمکش و چای بدهم دستِ مردم. خانم جلسهای حرف حساب نمیزد و چیزهایی میگفت که نه بدردِ دنیای مردم میخورد و نه آخرتشان. اما قسمتِ خوبِ برنامه بعد از اتمام سخنرانی شروع میشد. خانمها مینشستند به گپ زدن و چای خوردن و برخیهاشان هم با چیزهایی مثل عسل و رخت و لباس که برای فروش آورده بودند توی هال بساط پهن کرده بودند. خانمها آنقدر مینشستند تا خاله با گفتنِ اینکه پسرم از سرِ کار آمده و در ماشین منتظرست که شماها بروید و بیاید خانه، شیک و مجلسی بیرونشان میکرد. شنیدم یکی از خانمها گفت حیف شد محرم و صفر تمام میشود و دیگر روضهای نیست. گفت برای من روضه یک تفریح است که دوستانم را ببینم. دیدم راست میگوید. کجا برود از اینجا بهتر؟ پارکها که با وجود معتادان آنقدرها امن نیستند و در سرما و گرمای شدید هم نمیشود رفت. کافیشاپها که گران و پر از دود هستند. مساجد که فقط وقت نماز باز هستند. رفت و آمد خانگی هم که هزینه دارد. ادامه در لیزنا
مریم صرافزاده، متولد دزفول هستم. کتابدار بودهام. عضو هیأت علمی دانشگاه خلیج فارس و دانشگاه تهران بودهام و حال در این طرف کره زمین، معلم زبان و کتابداری شدهام. این وبلاگ برای سهیم کردن دیگران در دانستهها و تجربیات و مدیریت دانش شخصی ایجاد شده است.