آقا یا خانم اسماعیلی کامنت زیر را برای پست قبلی گذشته‌اند که مایه دلگرمی است. فقط کاش می‌نوشتند که این کتابخانه جذاب کجاست:

مطلب شما را در لیزنا خوندم ، در آخرین بند مطالبتان
امیدوارم روزی برسد که کتابخانه‌های ایران، مکانِ سوم مردم بشوند. روزی که کودکان و نوجوانان بروند کتابخانه که بازی کنند. مادران بچه‌ها را بیاورند کتابخانه که جلسات قصه‌گویی شرکت کنند و با دیگر مادران تجارب فرزندپروری را به اشتراک بگذارند. بزرگترها در جلسات کتابخوانی گروهی و کارگاه‌های آموزشی مختلف شرکت کنند. سالمندان در مبل‌های راحت کتابخانه لم بدهند و روزنامه بخوانند و با دوستشان صحبت کنند.
کتابخانه های عمومی در ایران هم دیگر تبدیل به همین طور جایی شده و بهتراست افسوس نخورید.
ما در کتابخانه یمان قصه گویی داریم، جلسات تفسیری قران برای مامانهاف آمورزش خیاطی، بافتنی با چاشنی کتاب داریم ، کارگاه های مادر و کودک برگزار می کنیم و ...
کودکان در شیفت عصر و پنج شنبه یعنی بعد ازاتمام درس خود کتابخانه را مکان سومی به دور از مدرسه و خانه می دانند.مکانی امن برای دوستی و دوستان و بهترین دوست یعنی کتاب
شاهد عینی مطلب همین دیروز یک گروه پسر ابتدایی برای مسابقات شطرنج در بخشی کودک کتابخانه مشغول بازی بودند ،یک گروه از دختران ابتدایی با هم قرار گذاشتند تا کاردستی درست کنند و عده ای هم توپ به دست در حیاط کتابخانه توپ بازی می کردند. ها تعدادی از بچه ها هم از کامپیوتر کتابخانه برای تحقیق استفاده می کردندو تعدادی هم با دوستانشان درس و رفع اشکال درسی برطرف می کردند.
و سرتون را درد نیاوردم شاید قهوه ای برا رفع خستگی نباشد ولی بساط شادی خوشحالی بچه ها اینجا در کتابخانه های عمومی پابرجاست و
همکاری هم کافه زده است با هزینه شخصی به اسم کافه کتاب

خانم آرزو دستمالچی هم نوشته‌اند:

سلام
ما تابستون تو مجتمع فرهنگی شهرمون که کتابخونه هم هست خواستیم چیزی شبیه این رو اجرا کنیم، با اسم "قصه بازی" برای کودکان. ایده مون این بود که تو هر جلسه یه داستان رو از تو کتاب اجرا می کردیم به صورت غیر حرفه ای. یعنی اولویت مون کتاب خوندن و بازی کردن بود با داستان کتاب نه یه تئاتر حرفه ای. اتفاقا مسئولین کتابخونه و مجتمع فرهنگی هم استقبال کردند ولی بیشتر ایده ها از سمت خانواده ها هست که استقبال نمیشه و...