یادداشت‌های مریم صراف‌زاده | شهریور ۱۴۰۱

وقتی تیچر می‌شوم

به دانشجویان بین‌المللی زبان انگلیسی درس می‌دهم. برایم جالب است که با اینکه در استرالیا و بطور کلی در فرهنگ غربی رسم است که همه را به اسم کوچک صدا بزنند و استاد و معلم هم از این قاعده مستثنی نیستند و با اینکه اسمم را روی تابلو نوشته‌ام، شاگردانم که از کشورهای مختلف (کلمبیا- برزیل- ترکیه- تایوان-شیلی-تایلند) هستند از بردن نامم پرهیز می‌کنند و مرا تیچر صدا می‌زنند. یادم به خودم آمد که وقتی معلمم وارد کلاس شد،‌ ناخودآگاه از جایم بلند شدم، با اینکه می‌دانستم ایران نیستم و اینجا چیزی به نام برخاستن به احترام استاد وجود ندارد.

همه جا از جمله روی دیوار کلاس‌ها پوستر «فقط انگلیسی» و «اینجا منطقه فقط انگلیسی زبان» است را زده‌اند. اما شاگردان که بیشترشان از کلمبیا هستند گوششان به این حرف‌ها بدهکار نیست و تا فراغتی می‌یابند، علیرغم تذکرات، همچنان اسپانیایی حرف می‌زنند. شیلیایی‌ها هم اسپانیایی حرف می‌زنند. برزیلی‌ها زبانشان پرتقالی است اما اسپانیایی را می‌فهمند. تعداد شاگردان از ملیت‌ها دیگر کم است که مجبور شوند انگلیسی حرف بزنند. از جوزف، یکی از معلمان که سر کلاسش رفته بودم تا روش تدریسش را ببینم، می‌پرسم چاره چیست. می‌گوید اسمشان را روی تابلو بنویس و هر بار دیگری که اسپانیایی حرف زدند جلویشان علامت بزن و هر کدام که علامت‌هایش بیشتر بود باید بیاید جلوی کلاس برقصد!

یاد گرفتن اسامی‌شان سخت است. آخر سر برای خودم نشانه می‌گذارم و بالاخره یاد می‌گیرم. اریک و فرناندا همیشه با هم هستند (فرناندو اسم پسرانه و فرناندا دخترانه است). پسر قد بلنده کلاس که اهل شیلی است سباستین است. دنییلا دو تا داریم که خوشبختانه در دو قسمت متفاوت کلاس می‌نشینند. جوناتان همان است که همیشه هدفون در گوش دارد. جانی تنها کسی است که مرا به نامم صدا می‌زند. سانی دختر بامزه‌ای است که همیشه سالاد میوه دارد. ماریانا باهوش و درسخوان است. یوری همیشه می‌خندد و خوب به درس گوش میدهد. سوزانا همان دختر سبزه‌ای است که مادرش فوت کرده. ادوارد از انگلیسی حرف زدن پرهیز می‌کند و یکبار که خواست مطلبی را به من بگوید در گوگل ترانسلیت حرف زد و ترجمه انگلیسی‌اش را بهم نشان داد. لوسیانا که مسن‌ترین فرد کلاس هم هست در عالم خودش است و با من هم اسپانیایی حرف میزند! .....

شاد هستند و راحت می‌خندند. در ویکی‌پدیا می‌خوانم که کلمبیایی‌ها در زمره شادترین آدم‌های دنیا هستند.

جای خالی آموزش مهارت‌های تدریس دانشگاهی به اساتید

لابد مسئولین امر فکر می‌کنند که همین که شخصی دکترا دارد یعنی بلدست در کلاس چطور درس بدهد و نیازی به مهارت‌های تدریس ندارد. منهم مثل اساتید دیگر هیچ آموزشی برای تدریس در کلاس درس ندیده بودم و بتدریج یاد گرفتم که چه چیزی در کلاس جواب می‌دهد (و البته خیلی چیزها را تجربه هم به من نیاموخت). گاه نیز روش تدریس اساتید محبوب خودم را تقلید می‌کردم. مثلا از نوش آفرین انصاری عزیز که خدا حفظشان کند یاد گرفته بودم که بخشی از کلاس را به اطلاع‌رسانی اخبار علمی و حرفه‌ای و رویدادهایی مثل نمایشگاه‌ها، کنفرانس‌ها و کارگاه‌های آموزشی اختصاص دهم.

همیشه عمیقا دوست داشتم که مهارت‌های تدریس را بیاموزم. می‌دانستم فوت و فن‌های زیادی برای معلمی هست که دانستنش می‌تواند از من معلم بهتری بسازد. یک بار اطلاعیه دوره مهارت‌های تدریس را در مرکز آموزشی معتبری دیدم و بلافاصله ثبت‌نام کردم اما بشدت توی ذوقم خورد که دیدم استادی که قرار بود به ما معلمی بیاموزد خودش از کلاسداری چیزی نمی‌داند و آموزشی بسیار کسل‌کننده با روخوانی از روی اسلایدها ارائه داد.

آرزوی دیرینه‌ام برآورده شده و در دوره‌ای آموزشی ثبت‌نام کرده‌ام که تدریس را حرفه‌ای بیاموزم. آنقدر این کلاس جذاب است که متوجه گذشت زمان نمی‌شوم. کلاس، بشدت مشارکتی است. دو سه تا نکته از اسلایدها می‌گوید و بعد تکلیفی می‌دهد که باید گروهی انجام دهیم. تکالیف هم بامزه هستند و برای انجام دادنشان شوق داریم.

کتاب درسی‌مان که خیلی هم سنگین و حدود ششصد صفحه است را آنقدر با لذت می‌خوانم که نمی‌توانم زمین بگذارمش. هر لغتش را می‌بلعم. لحظات بسیاری است که با خود می‌گویم ای کاش قبلا این نکته را می‌دانستم و لحظات معدودی هم هست که خرسند می‌شوم وقتی درمی‌یابم فلان نکته تدریسی را در کلاس‌هایم استفاده کرده‌ام. مثل

آنجا که توصیه می‌کند بجای منابع آموزشی واحد مثل یک کتاب درسی از منابع متفاوت آموزشی و فصولی از کتاب‌های مختلف استفاده کنید. کتاب‌های درسی هر کدام چیزی کم داشتند و همین سبب شده بود از مقالات و فصولی از کتاب‌ها بعنوان منابع درسی استفاده کنم. با دقت وسواس‌گونه‌ای انتخاب می‌کردم. می‌خواستم زبان مطلب، روان و جذاب و به زبان ساده باشد که دانشجویان از خواندنش نیمچه‌لذتی هم ببرند.

آنجا که می‌گوید برای فعالیت‌های کلاسی باید بصورت کامل و شفاف توضیح دهید که چگونه باید انجام شود و انتظارات و معیارها چیست یادم آمد که وقتی دیدم ارائه‌های کلاسی خیلی ضعیف است آموزش مهارت‌های ارائه و سخنرانی و اسلایدسازی را در جلسات اول تدریسم گنجاندم و اشتباهات رایج دانشجویان قبلی در ارائه‌هایشان را هم متذکر شدم. سطح ارائه‌ها بوضوح بهتر شد و آموخته‌ها در کلاس‌های دیگر و حتی جلسات دفاعیه هم به کار گرفته شد.

آنجا که از اهمیت بازی در کلاس درس می‌گوید یادم می‌آورد که در جلسه اول یکی از کلاس‌هایم بازی دو حقیقت و یک دروغ را اجرا کردیم تا دانشجویان سال اول با هم بیشتر آشنا شوند.

آنجا که می‌گوید اسم شاگردان را یاد بگیرید، یادم می‌آید که دخترها را به اسم کوچک صدا می‌زدم.

آنجا که می‌‌گوید در تدریس خود تنوع داشته باشید یادم می‌آید که بچه‌ها را می‌بردم بازدید و مدرس مهمان برای کلاس‌هایم دعوت می‌کردم.

نوشته مرتبط: از تجربیات کلاسداری استاد عزیزم سرکار خانم نوش آفرین انصاری

فارسی ما و فارسی آن‌ها

دوست افغانم زنگ می‌زند که اگر خانه هستید عصر برای صرف چای بیاییم. می‌گویم برای شام بیایید. پاسخ می‌دهد: نه. جنجال می‌شود.
من گیج می‌شوم. مگر قرارست دعوا کنیم؟ بعد می‌فهمم منظورش اینست که زحمت می‌شود. همین کلمه جنجال بعدها می‌شود اسباب شوخی‌مان با همدیگر

هر بار با هم هستیم از اصطلاحاتی که فارسی هستند اما در سرزمینی دیگر کاربرد متفاوتی یافته‌اند شگفت‌زده می‌شوم. حالا می‌فهمم وقتی می‌گوید مصروف است یعنی کار دارد/سرش شلوغ است. چراغ سرخ همان چراغ قرمز است. به شنا می‌گویند آب بازی، به نگرانی می‌گویند تشویش، به مرخصی می‌گویند رخصتی به ماشین، موتور می‌گویند. به کادو، تحفه می‌گویند که البته قشنگترست و بجای کوچک و بزرگ هم خرد و کلان بکار می‌برند.

بیبی، شاگرد افغانم می‌گوید در امتحان شهروندی ناکام بوده و منظورش اینست که رد شده است. قند شیرین هم می‌گوید: چه معلم خوبی داریم. وقتی غلط می‌کنیم (یعنی اشتباه می‌کنیم) ما را نمی‌زند!

بنظر می‌رسد فارسی آن‌ها دست نخورده‌ترست و به ادبیات کهن نزدیک‌تر است. آن‌‌ها به دویست می‌گویند دو صد و شاعر هم می‌گوید:

دو صد گفته چون نیم کردار نیست